حكيم زجاجى

730

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

منافق درونيد و ناپاك‌دل * نظير شما اندر اين آب و گل نباشد ، به گبرى و شوم‌اخترى * ببريم سرتان در اين داورى به فرزند طاهر بگفتند خيز * كه گشت از تو پيدا كنون رستخيز تو عاصى شدى بر خداوند خويش * شكستى چنان عهد و سوگند خويش چنين پادشاهى كه مهمان توست * به زنهار امروز در خان توست به دشمن سپارى نترسى ز كس * تو بودى ورا يار و فريادرس كنون دشمن جان او گشته‌اى * به دل در همه تخم كين كشته‌اى به سر بر ز دست غمت خاك باد * ز لوح منى نام تو پاك باد بر شاه رفتند و بگريستند * از آن غصه با درد و غم زيستند بگفتند با او كه اين بدسگال * به خوى پلنگ است و فعل شگال به دشمن سپارد شما را نهفت « 1 » * ز خلع تو با دشمنان بازگفت چرايى تو در خان اين بدنشان * كه گشتيم از دست او خون‌فشان منافق‌دل و فاسق و كافر است * بدانديش و بدكيش و افسونگر است تو را ز اين خلافت برون مىبرد * به قصد تو در جام خون مىخورد برون آى از خان اين بدگهر * به نيك و به بد نيز نامش مبر برون آمد آن نامور از سراى * سراسيمه بىدانش و عقل و راى پياده محمد به پيش اندرون * درون و برون پر ز مكر و فسون به جاى دگر شد سرافراز مير * جگر خسته از گردش ماه و تير فرومرد آن آتش فتنه‌باز * كبوتر برون رفت از چنگ باز بر آن شهر تركان گشادند راه * ز نزديك در دور شد آن سپاه در آن بوم‌وبر گشت نعمت « 2 » فراخ * برآورد ميوه « 3 » برومند شاخ ز شهر اندرون رفت مردم برون * هم آن از برون خلق در اندرون چو يك هفته بگذشت از كاروبار * برفتند تركان بر نامدار بگفتند با پور طاهر كه خيز * مبر پيش با نامداران ستيز بگو قصهء خلع با مستعين * مكن ز او سخن‌ها نهان بيش از اين

--> ( 1 ) نهفته ( 2 ) بعجب ( 3 ) داره